تبليغاتX
بروبچه های دانشگاه اسلامشهر
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

........................................................................................................................................

پسرک و توله سگ

کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند

....................................................................................................................................

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مردبه کل نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط بهزاد... در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 15:31 |
آيا آرد (آرد گندم) ميتواند منفجر شود؟


 همه ميدانيم که بيشتر گندم سفيد از نشاسته درست شده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهزاد... در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 15:5 |
چرا وقتي در نوشابه نمک مي ريزيم, با شدت بيشتري گاز آزاد مي شود ؟

هرچه دماي آب کمتر و فشار بيشتر باشد , ظرفيت پذيرش گاز بيشتري را خواهد داشت .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهزاد... در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 15:2 |

خواستم یه خورده در مورد خوش شانسی صحبت کنم که یه دفعه دوستان اشاره کردن , در مورد چیزی که نداری و نیستی حرف نزن .پس منم علی رغم میل باطنیم و خواسته ی دوستان از بد شانسی حرف می زنم.

خدا نکنه بد شانسی به سراغ آدم بیاد که اگه بیاد...!!!

یازدهم تیر ماه 87 بود که من داشتم می رفتم دانشگاه تا امتحان بدم. امتحانی که تو طول ترم اصلا نخونده بودم ولی یک هفته ی کامل نزدیک به امتحان , همراه با یک استاد خصوصی روی این درس سرمایه گذاری کردم تا نمره ی خوبی بگیرم و قبول شم. روز امتحان با خوشحالی از خونه زدم بیرون و به امید این که یه کم زود تر برم و به بچه هایی که همه ی جلسه های درس رو تو کلاس حاضر شده بودند, یه خورده کمک کنم و کلاس بزارم . یا به اصطلاح اف بیام.

اما چشمتون روز بد نبینه .!!!

ماشین رو که داشتم روشن می کردم انگار یه نفر مانع می شد که من برم دانشگاه. اما انگار زور شوق بلد بودن درس ,بیشتر از دلشوره ی من بود.!!!

بیست دقیقه بعد از این که حرکت کردم ,تو جاده ی احمد آباد به اسلامشهر با یه دختر خانم رومانتیک که پشت سمند نشسته بود یه تصادف کوچولو کردم که باعث شد من نتونم به اون امتحان که ده ها ساعت وقت پای خوندنش گذاشته بودم برسم.!!!

. عکس متشینمو می تونید تو ادامه مطلب ببینید.!!منم از شیشه جلو بصورت تکنیکی اومدم بیرون.!. البته مقصر 100% اون خانم بود که با حالت شوکه شده و با گریه می گفت: ببخشید. جاده سر خورد.!!! پلیس هم تشخیص داد که اون خانم راست می گفت. چون هر ماشینی با سرعت 160 کیلو متر توی اون جاده سر می خوره.!!!!

خلاصه بگم که امتحان پرید.!

به این میگن یه آدم خوش شانس !!!!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهزاد... در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 21:45 |

یادمه نیمه ی دوم سال بود و ما امتحان آزمایشگاه یکی از درسامون روداشتیم می دادیم که زودتر از امتحان های دیگه شروع می شد..! استاد که از قضا یه خانم بود توی طول ترم خیلی مهربون بود و توی خوش اخلاقی زبانزد بچه های دانشگاه شده بود باز هم سعی داشت سر امتحان از این شیوه استفاده کنه که ماهم از خدا خواسته به امید بچه ها سر جلسه ی امتحان رفتیم و امتحان شروع شد.تا یک ربع آخر هیچ عملیاتی رو شروع نکردیم ولی توی همین موقع بود که همزمان با خنده ی استاد من برگه ی یکی از دوستام بنام حمید .ع رو از زیر برگه ی دومش کشیدم و زیر دستم گذاشتم.حمید بد بخت که رنگش پریده بود و زبونش گرفته بود سعی کرد برای خودش یه پاسخ نامه ی دیگه ای بنویسه .

دقیقه های آخر کلاس بود که حمید تقاضای برگه خالی کرد و استاد هم بهش داد. ولی چند لحظه بعد متوجه شد که حمید اول کلاس دوتا برگه ازش گرفته بود و الان هم دوتا برگه زیر دستشه.من چون کنار حمید بودم استاد فهمید که کاره منه و اومد زیر دست منو ببینه که زود یه چیزی به نظرم رسید. به استاد گفتم که الان بهنام.س رفت بیرون و برگه دست اون بود.زود برید الان از سالن خارج میشه که اون بدبخت هم همین کارو کرد ورفت همه جای بهنام رو بصورت حرفه ای تفتیش کرد. تا استاد برگرده من هم برگه رو له و لورده کردم و توی جیب حمید گذاشتم. بعد از اومدن استاد بود که دیدم قاطی کرده و داره میاد سراغ من و حمید. حالا تموم کاسه کوزه ها داشت سر حمید می شکست که یه دفعه به استاد گفت : آهان این برگه رو میگین؟! خوب از اول بگین دیگه..! من چون بد خط نوشته بودم برگه رو له کردم میخواستم ببرم بیرون و بیندازم دور. ببخشید!!!!! بالاخره بخیر گذشت...

باورتون نمیشه اون استادی که توی مهربونی معروف بود و لفظ قلم حرف میزد , آمپر چسبونده بود و کلاس رو رو سرش گذاشته بود.!!!

 

+ نوشته شده توسط بهزاد... در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 23:21 |
                                                                                       

                                                        انتظار سبز           

                            

                                              انتظـــــــــــــــــــار لحظه هایت بیقـــرارم می کند

 

                                              تاســـــــکوت چشم هایت تـــار ومــــارم می کند

 

                                              آن هــــــــــجوم لحظه های سربی و دود وسراب

 

                                              هی میــــــان این در و دیــــــوار خـــوارم می کند

 

                                              در نبودت می نشینم پیش پــــــــــای پنجـــــــره

 

                                              صحبت دل می کنم امــــــــا کنـــــــارم می کند

 

                                              با نبود و غربتت تنــــــگ نفس می گــیـــــــرم و

 

                                              تا طــــــنـاب انتــــــــظارت  رو به دارم می کند

 

                                             درد و داغی دارم و چون کوه می ریزم به خویش

 

                                            عــــا قبت آتشفشـــــــان درد کــــــــارم می کند

                                                      <<<    الهم عجل لولیک الفرج  >>>

              ........................................................................................

                                     

                                                          

+ نوشته شده توسط بهزاد... در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 1:52 |

سلام . من داشجوی  دانشگاه آزاد اسلامی/واحد اسلامشهر ورودی۱۳۸۴ هستم. البته این رو اول بگم که عکسی رو که بالا می بینید یا اون داره شما رو می بینه

 هیچ شباهتی به من نداره...!  راستی نظر یادتون نره ها...!!!

+ نوشته شده توسط بهزاد... در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 17:33 |


Powered By
BLOGFA.COM